پیشگامان جوان
تقدیم به خواهر عزیزم و همه کسانی که منو فراموش نکردند
سرنوشت بود به جرم تنهايي محكوم شدم، نه از وكيلم كه آواي حضين قلبم بود كاري بر آمد و نه از شاهدانم كه در و ديوار هاي غم گرفته اتاقم بودند و قلب سپيد دفتري كه هر روز به خاطر خود خواهي من عمرش را صفحه به صفحه از دست ميداد . كه :«اين اسير سرنوشت است و هيچ بخششي شامل حالش نمي شود . ستمشان را بر سر و رويش بنشانند». مي كشم . بشكند؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چقدر دوست داشتم حرف هايم را مي فهميدند. است! چشم هاي تو هميشه باراني است؟؟؟؟؟ ديوار هاي خالي اتاقم را با گلهاي رنگي باغچه پر مي كنم و روي در و ديوار آن نقش خيالت را مي كشم ؛ نمي دانم كجايي و چه زماني خواهي آمد ، نمي دانم تلنگر كدام نسيم از خواب بيدارت خواهد كرد و در گوشت زمزمه عشق را خواهد خواند تا بياد آوري ستاره اي بر روي اين زمين خاكي داري كه انتظار ستاره بخت خود را مي كشد ، اتاقم را براي رسيدن روز موعد آراسته نگاه مي دارم تا همراه با گلهاي باغچه ورودت را گل باران كنم...
بازم تنهائی من
وقتي در آخرين دادگاه زندگي ،دادگاهي كه شاكيانش اشكهايم و قاضي آن
پس ،جزايم را حبس ابد در زندان غم ها نوشتند و بر پيشانيم مهر كردند
به غم ها بگوييد هر روز به مهماني لحظاتش بروند و رد پاي تلخ
و من از همان روز در تنگ ترين سلول انفرادي نامرئي ذهنم نفس
آيا هيچ قانوني نيست كه سكوت آزار دهنده سرد و بي روح را
چقدر دوست داشتم نگاهم را درك مي كردند.
چقدر دلم ميخواست يك نفر از من بپرسد چرا نگاه هايت اين قدر غمگين
چرا لبخند هايت اينقدر بي رنگ است . اما افسوس....
افسوس كه هيچ كس نبود و هميشه من و تنهايي و دفتري پر از خاطره
آري با شما هستم .
شمايي كه بي تفاوت از كنارم گذشتيد و حتي يك بار هم نپرسيديد چرا

ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |








